بابا مجتبیبابا مجتبی، تا این لحظه: 41 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 34 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
زندگی مازندگی ما، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

ارمغانِ بهشت

و فرض می کنم که تو می خوانی ...

می خواهم برایت نامه ای بنویسم بدون هیچ ابهام ، برویم سر اصل مطلب ؛ اصل مطلب این است که دلم برایت تنگ است ! اصلا تو حال مرا می دانی ؟! می دانی که هر شب برایت نامه می نویسم و فرض می کنم که تو می خوانی ... هر شب با تو حرف می زنم و از حال خودم می گویم فرض می کنم که تو هم جوابم را می دهی اما جواب هایی که من ، منتظر شنیدنش هستم ! چون می دانم تو واقعا جواب نمی دهی یا اگر جوابی بفرستی ، قطعا من ناراحت می شوم از شنیدنش ... پس بگذار فرض کنیم همه چیز خوب است ! شاید حال من هم بهتر شد ... [ فرهاد محمدی ] ....................... سلام عزیز دلم دیشب بالاخره رفتم سونوگرافی بعد از چند ساعت توی نوبت نشستن ج...
9 ارديبهشت 1395

یا رحمن و یا رحیم ...

سلام عزیز دلم   چند روز پیش بی بی چک گذاشتم و جوابش واضحا منفی شد ! گفتم خدا نخواسته و به صلاحمون نبوده این ماه حتما   توی پست قبلی گفتم باید برم حافظ . رفتم اما بازم نشد بهونه های مختلف میارن هر دفعه با دل شکسته برگشتم پیش همسری که جلو در بیمارستان منتظرم بود ، بغض گلومو فشار می داد خیلی سعی کردم کنترلش کنم و موفقم شدم با چند دقیقه حرف نزدن اما بازم گفتم خدا نخواسته ، همسری گفتن برو خصوصی هزینش هم مهم نیست ، حتی رفتم خصوصی اما اونا هم نبودن و باید عصر دوباره میرفتم ، اسممو هم نوشتم توی لیست اما بخاطر اینکه باید آماده می شدم برای رفتن به اعتکاف نرفتم .   امشب قبل نماز که رفتم وضو گرفتم یه...
7 ارديبهشت 1395

گیجم...اما ایمان دارم.

سلام عزیز دلم   بازم من و دل تنگی و این نی نی وبلاگ شما ... امشب تنهام ، همسری رفتن ماموریت تهران ، دلم براش خیلی تنگ شده ...   باوجود اصرارای باباییتون موندم خونه خودمون ؛ دوست داشتم تنها باشم یکم ، یکم فکر کنم به خودمون !   وقتی فهمیدم کیست داشتم و الان وضعیتم معلوم نیست دلم شور افتاد! ولی با خدا عهد کردم که مثل گذشته بهش ایمان داشته باشم ... سونو هم نرفتم که دلم نگه ببین کیست داری باردار نمیشی الان! نشستم و عهد کردم و اقدام تا اگر ارحم الراحمین صلاح دونست شما نصیبمون بشی ، دیروز با همسری رفتیم عرقیاتی ، چنتا عرق و عسل و این چیزا خریدیم بخوریم تا ان شاالله حال شما بهترتر باشه ... یادم افتاد بی...
29 فروردين 1395

لیله الرغائب

سلام مامانی حالت چطوره؟؟ خوبی ان شاالله؟؟ عالی؟ خب الحمدلله   چی بگم؟ از کجا شروع کنم؟؟   روز پنج شنبه 26 فروردین رفتم پیش مامای مهربونم خانم ادراکی ، جواب آزمایشمو دیدن گفتن همه چیز خوبه ، قرار بود برم سونو که نشد ، اما سونوی مربوط به حدود دو سال پیشم رو که نشونشون دادم گفتم کیست تخمدان داشتی و تخمدونا بزرگ شدن!!! اینو خانم دکتری که جواب رو نشونش دادم نفهمید!!! فقط بهم گفت تخمکات تنبل شدن یکم اونم چون پریودای قبل ازدواجت منظم بودن مشکلی نداره! خانم ادراکی گفتن این خیلی مهمه اما میتونی اقدام کنی اگر مثبت نشد اونوقت بیا تا بریم برای درمان . گفتن فقط استرس نداشته باش که بدتر از همه چیزه .   ...
28 فروردين 1395

بالاخره پری شدم ... الهی به امید تو

سلام عزیز دلم   اینم از تعطیلات عید ... حالا ما موندیم و مغزی که یادش نیست قبل از عید چی ازش خواسته بودن تو دانشگاه! چقدر بده!!! این روزا رو به امید ترم آخری بودن می گذرونم ... بالاخره تموم می شه.   راستی جمعه که 13 فروردین باشه پری شدم بالاخره... با همسری تصمیم گرفتیم این ماه اقدام کنیم ، تا خدا چی بخواد .   مطالعه مو بیشتر کردم ، عرق رازیانه هم گرفتم شبی یه استکان می خورم . خیلی تعریفشو شنیدم ... امیدوارم اثر داشته باشه (دوستان اگر چیزی در این مورد می دونن راهنمایی کنن ممنون میشم )   خیلی امیدوارم که همین دفعه اولی شما تشکیل بشی اما چون سپردمش به خدا اگرم نشد سعی می کنم ...
15 فروردين 1395

شب سال نو ... ساعت 3 بامداد

سلام عزیز دلممممممممممممممممممممم   حالت خوبه؟؟ البته که خوبی ، اون بالا پیش خدا چرا نباید خوب باشی   منم خوبم ، خدا رو شکر ...   تا همین چند دقیقه پیش داشتم سفره هفت سینمو میچیدم ! سال نو منتظر نموند تا من کارام تموم شه و هنوز کلی کار دارم .   این چند روز یا مریض بودم یا درگیر سفره هفت سین مادر جون ( مادر شوهر عزیز ) بودم ، دوست داشتم سال نویی دلشونو شاد کنم که الحمدلله خیلی خوششون اومد و همه ( عمه مرضیه و همسرشون هم اومدن شیراز ) کلی تعریف و ذوق کردن منم البته کلی خجالت کشیدم   راستی نگفتم برات نه؟ با پولی که همسری گلم بهم هدیه داد رفتیم باهم رنگ ویترای ( م...
1 فروردين 1395

نزدیک سال نو

سلام فرشته قشنگم حالت چطوره گلم؟؟ کم کم داریم به شروع سال نو نزدیک میشیم ، و من هنوز نتونستم شما رو داشته باشم ! البته هنوز آمادگیشو ندارم ! آخه یه مدت پیش عفونت داشتم رفتم دکتر و مداوا شدم ، اما چند روز بعد باز شروع شد! خسته شدم ! الان چند روزیه که مریض شدم ، سرماخورده بودم یه روز رو کامل عطسه کردم، فرداش یکم تب و تمام استخوانای بدنم درد میکرد، از فاطمیه فقط دو سه شبشو تونستم شرکت کنم حالم خیلی بد بود سعادت نداشتم! چند روزیه سینوزیتم اوت کرده همش گیجم هنوز خونه تکونی نکردم ! البته تا صبح . صبح مامان و بابا اومدن کمکم شبم با بابا مجتبی شما کلی از کارا رو انجام دادن ، خدا خیرشون بده راستی اینجور که معلومه انگار آقا...
26 اسفند 1394

کلی خبر خوووووووب

سلام گل من   این روزا که من چیزی نمیگم باباییتون همش میگه نی نی میخوام ! چرا به نظرت ؟!   منم ناز میکنم میگم زوده من نمیخوام البته خیلی روی سیست من حساب نکن چون جلو چشمش میرم دکتر و دندون پزشکی فردا هم میخوام برم آزمایش بدم بنظرت فهمیده نازم الکی بوده؟؟   آره یه هفته ای میشه رفتم دندون پزشکی ، رفتم پر کنم اما دندون عقلمو کشید! گفت درد دندونت بخاطر دندون عقله ! بازم باید برم عکس بگیرم ببینم دیگه چه مشکلی دارم   چند روز پیشم رفتم به پزشک زنان که خیلی دوسش دارم سر زدم و ویزیت شدم ، گفت بخاطر آنفولانزایی که گرفتی و آنتی بیوتیک هایی که خوردی و اشتباهی باکتری های مفید بدنم رو ...
27 بهمن 1394

رویای شیرین

سلام عزیز مادر   داشتم رویا میدیدم ! تورو ...   دقیقشو یادم نیست اما ... اولش مال خودم نبودی ! یکم سمانه بغلت کرد آروم نشدی ، سر ناهار بودیم . پا شدم گفتم بده خودم آرومش می کنم از سما گرفتمت چه حس خوبی داشتم ... یکم که بغلت کردم حس کردم مال خودمی ... صدا از خودت در میاوردی انگار میخواستی باهام حرف بزنی اما هنوز نمیتونستی ... آروم شدی ... یه لحظه می خندیدی یه لحظه دلت می خواست گریه کنی ... چه حس شیرین مادرانه ای رو تجربه کردم تو همون چند دقیقه ...نگام به تو بود دستات رو گرفتم تو دستام ... دستای نرم و کوچولوت ؛ چه حال خوبی. بابام مثل همیشه نگران بود که ناهارم سرد شه همش صدام میکرد میگفت آروم شد بابا ، بیا ناهارتو بخ...
11 بهمن 1394